گیج و کلافه م. آره. ولی تک تک لحظه هام با پذیرش محض جلو میره که نا آرومی سال ها و ماه های قبلی زندگیمو محو کرده. نمیدونم شاید از سال 95 که کم کم این قصه رو پذیرفتم تا حالا چندین بار این حال و تجربه کر
ینی حتی نشد عین آدم خداحافظی کنیم باهم :)))دیدی... دیدی...:)))کی فکرشو میکرد همه چی اوکی شه دم معامله ما دنیا بریزه بهم :)))آرومم و لبخند می زنم. کتاب میخونم. فیلم میبینم. شعر میگم. برا بچه ها کار میف
از وقتی داستان ما شروع شد، خدا تو رو کنار من گذاشت، تا یهو نگام کنی بهم بگی احساس می کنم خیلی روحیاتمون شبیه همه! تا من تعجب کنم و به روی خودم نیارم... و بعد دومین باری که همو دیدیم اتفاقی مسیرامون یک